معشوق ١
بی وفا
تو که میگفتی
که خیلی دوست دارم
من به خاطرت
از جونمم
ما یه می ذارم
حالا چی شده
حالا چی شده
که دیگه نگام نمی کنی
تو همش منو
پیش این واون
خوار می کنی
♥♥
بروبرو
دیگه نمی خوام
تورو ببینم
دیگه نمی خوام حتی
از لبات بوسه بچینم
♥♥
دل من ٬ عشق پیشش کم می یاره
حالا تو به من میگی
که دلت خیلی بیکاره
بسه دیگه ٬ بسه دیگه ٬ بس٬ بس
موندم تو دلم
که آیا هنوزم
« ٳسمت» هست
خورشید
آسمون آبیه
شبا مهتابیه
از روزاش بگم که
یه خور شید زیبایه
♥♥
می خوام براش بخونم
تا برام ناز کنه
تا فردا صبح زود بیاد
زندگی آغار کنه
♥♥
می خوام اینو بدونی
که خیلی دوسش دارم
اگه به روز نیاد پیشم
سر به بیابون می ذارم